آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - كهنه ترازكهنه ترى مى رسد - ميرشريفى سيد على
كهنه ترازكهنه ترى مى رسد
ميرشريفى سيد على
گزيده اى از تاريخ تحليلى اسلام بانضمام تحليل سيره نبوى. حسين ميرزا خانى. (چاپ اول: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, ١٣٦٩). ١٥٩ صفحه, وزيرى ٦٠٠ ريال.
درگذشته, الفاظ, اسامى, واژه ها واصطلاحات در معانى صحيح و واقعى استعمال مى شد و نامها, به ويژه اصطلاحات, به منزله پلى بود كه انسان را به واقعيات رهنمون مى نمود و از رهگذر آن, بسيارى از واقعيات روشن مى شد. مثلاً بر هركس محقق, علامه, فاضل, فيلسوف, استاد و … اطلاق نمى شد. وقتى ابو القاسم نجم الدين جعفربن حسن حلى (م٦٧٦) فقيه بزرگ شيعه, فقه را در كتاب (شرائع الاسلام) به بهترين وجه مرتب ومدوّن كرد ـ به طورى كه تا به امروز همان روش پيروى و دنبال مى شودـ بدو (محقق) گفتند. و جالب است كه تا قرنها بعد, كسى بدين لقب مفتخر نشد تا اينكه پژوهشگر بزرگ, شيخ على كركى (م٩٤٠) آمد; او چون در كتاب جامع المقاصد فى شرح القواعد نبوغ شگفتى از خود بروز داد, بدو نيز (محقق) گفته شد. و يا اينكه به حسن بن يوسف حلى, سيد محمد مهدى بحر العلوم, ملا محمد باقر مجلسى و سيد محمد حسين طباطبايى - رضوان الله عليهم اجمعين - (علامه) مى گفتند, نه به هر كس. و نيز به همين قياس برخى القاب ديگر. اما متأسفانه امروزه ديگر در اطلاق اين القاب وزين و مقدس ملاك و معيارى در بين نيست; گتره اى استعمال شده و به نا اهل نيز اطلاق مى شود. بدين سبب است كه ديگر اين اصطلاحات و واژه ها در بسيارى از موارد هيچ بارى حمل نمى كند و معانى اصلى خودرا به كلى از دست داده است. اين روزها القاب و واژه هاى گرانبهاى نويسنده, استاد, حجةالاسلام, محقق, دانشمند, علامه, فيلسوف و … مانند نقل و نبات به جيب اين و آن ريخته مى شود و اين عناوين كه در روزگاران پيشين بهترين ملاك و معيار تشخيص دانش دانشمندان و آينه تمام نماى علوم آنان بود, آلتى شده است براى مقاصد ديگر ….
مرحوم استاد همايى سالها پيش در اين زمينه نوشته اند:
… براى معرفى امام غزالى اين اندازه هم كافى نيست كه اورا در طبقه فلاسفه و متكلمان يا فقها و محدّثان بزرگ قرار بدهند. و در باز نمودن مقام و تشخيص مرتبت وى عبارتهاى عادى معمول از قبيل دانشمند علامه و فيلسوف محقق و حجة الاسلام و امثال اين عناوين, كه متأسفانه در روزگار ما مبتذل و همگانى شده است, كوتاه و نارساست. در معرفى وى به اين نوع كلمات دم پا افتاده كه در مورد همه كس مى گويند و مى نويسند اكتفا نمى توان كرد.
اگر در روزگار قديم براى معرفى غزالى لقب حجة الإسلام كافى بود, از آن جهت بود كه اين لقبها مثل روزگار بعد چندان مبتذل نشده بود كه اصاغر طلبه نيز از آن عار داشته باشند. نظير عناوين متشخّص استاد, دانشمند و محقق كه در اين روزگار به هر كس مى گويند, بدون اينكه شايستگى و اهليّت هزار يك اين القاب گرامى و فخيم و محترم را داشته باشند, و گاهى عمداً براى سبك كردن و تحقير استادان و دانشمندان حقيقى, اين القاب را در مورد نا اهلان به كار مى برند.)١
البته ناگفته نماند كه اين بى دروبى دروازگى بين نااهلان و تازه به دوران رسيده هاست; و الا بقيّة السلف و بزرگان ما همان روش صحيح پيشينيان را دنبال مى كنند. مدتى قبل دو تن از فضلاى بزرگوار و سالخورده حوزه علميه قم با دقت و تأنّى خاص در اين مورد به مشورت مشغول بودند كه درباره يكى از مصححان متون - كه چند سال پيش در گذشته است - چه لقبى را به كار برند و به طورى اين مسأله, دقيق بررسى مى شد كه تو گويى مشكلترين فرع فقهى بين آنان مطرح است.
بزرگان همچنين در نوشتن و تأليف دقيق بودند. اين گونه نبود كه در يك شب كتابى را نگاشته باشند. رجال نجاشى حاصل عمر مؤلف آن است; كافى محصول بيست سال كار طاقت فرساى ثقة الاسلام كلينى است; الذريعة دسترنج بيش از نيم قرن كار مداوم شيخ آقا بزرگ تهرانى است; الميزان حاصل بيست سال توغل مرحوم علامه طباطبائى است و …. حال نگاهى كنيد به بازار آشفته تأليف ترجمه و نشر كتاب در زمان ما. در كتابفروشيها, خروارها كاغذ و مواد چاپ, به صورت كتابهاى بى محتوا از نويسندگان تنك مايه تلمبار شده است امروز ديگر صحبت از تكرار مكررات, سرقات, اشتباهات و … نيست; بلكه با يك دنيا تأسف سخن از به لجن كشيده شدن, بازيچه قرار گرفتن و مسخره شدن تأليف و ترجمه و نشر و چاپ است. امروز ما سر سفره پر نعمتى نشستيم كه آن راحل بزرگ - رضوان الله عليه - براى ما گستراند. به سخن رساتر گويم, او سالها قبل دستمان را گرفت و در مدت پانزده سال ما را از سنگلاخهاى سخت و از فراز و نشيبهاى صعب العبور و صحراى پر از خارى كه استعمار و استبداد بر سر راه ما ايجاد كرده بودند, با هزاران رنج و زحمت و خون دل خوردن گذراند و مارا كنار اين خوان پر نعمت نشاند و نيز براى پاسدارى آن صدها هزار نفر از بهترين انسانها و مسلمانهاى اين مرز و بوم جان خود را در طبق اخلاص نهادند و از هستى خويش دست شستند. حال ما بايد از بهترين نگهبانان آن باشيم, نه اينكه خود هر يك به نوعى ظرفى در دست گرفته و ناخود آگاه مشغول به يغما بردن آن گرديم. امروزه با چاپ و نشر برخى از كتابها از يكسو, كاغذ و امكانات و سرمايه گرانبهاى كشور را به آتش مى كشيم و از سوى ديگر- كه به مراتب بدتر و ويرانگرتراست - فرهنگ اصيل و پربار تشيّع را لوث و مخدوش مى كنيم. ارائه نمونه هارا (اين زمان بگذار تا وقت دگر).
بگذريم; يكى ازاين نوع كتابها كه به تازگى گويا (ره نه ماهه را يك روزه پيمود ه) و به بازار آمده است, كتاب گزيده اى از تاريخ تحليلى اسلام بانضمام تحليل سيره نبوى است. از همين نام روشن است كه نويسنده ! (از باب ضيق تعبير) چه درچنته دارد. نويسنده اطلاع دقيقى از تاريخ صدر اسلام و سيره پيامبر اكرم - صلى الله عليه و آله و سلم - ندارد و از منابع آن بيگانه است. از فنون ادب و نويسندگى نيز اطلاع چندانى نداشته است. بدين لحاظ جملاتى دارد كه (تضحك منها الثكلى).
اگر بخواهيم كتاب مزبور را نقد كنيم, بايد روش جديدى در نقد ابداع كنيم: و آن اينكه مطالب صحيح كتاب را جدا كنيم, نه اغلاط آن را; والا تخصيص اكثر لازم مى آيد. بدين سبب در ابتدا نگاهى كلى به كتاب مى افكنيم و نشان مى دهيم كه اين اثر به هيچ وجه روشمند نبوده و سپس - محض نمونه - مواردى از اشتباهات و چند نمونه از نثر آن را ياد آور مى شويم. نويسنده كتاب را به عنوان متن درسى دانشگاهها نوشته ! و خوانندگان آن دانشجويان كشورند. فراتر از اين, در صفحه نخست, قبل از هر چيز اين جمله را كه به مثابه تابلوى كتاب است, مى خوانيم: اين كتاب جهت آشنائى دانشجويان عزيز دانشگاهها با چگونگى ظهور اسلام و نفوذ و گسترش آن تا پايان زندگى رسول خدا (ص), منطبق با سر فصل هاى تعيين شده از طرف شوراى محترم انقلاب فرهنگى به رشته تحرير در آمده است. (ص٤).
و در آخر كتاب نيز اين جمله را مى خوانيم:
دانشجويان عزيزى كه درس عمومى (تاريخ اسلام) را از كتاب حاضر تحصيل مى كنيد ! [كذا] سؤالات ذيل - كه از نظر گراميتان مى گذرد -, جهت آشنائى شما با نمونه سؤالات امتحانى است. (ص١٥٥).
ادعا و بلند پروازى نويسنده از آنچه نقل شد, كاملاً پيداست. حال ببينيم اين كتاب مى تواند در شمار متون درسى دانشگاهها باشد.
نمى دانم مؤلف در اين كتاب چه سخن يا تحليل و روش جديدى را ارائه داده است ؟ چه مزيتى بر كتابهاى پيشين دارد ؟ آيا نكته تازه اى كشف كرده يا معضلى از تاريخ اسلام را حل كرده است ؟
قدما و پيشينيان معتقد بودند كه هر نويسنده در نگارش اثر خود بايد يكى از امور هفتگانه ذيل را مراعات كند. ابن خلدون اين امور را در مقدمه تاريخ خود آورده كه چكيده آن چنين است: (دانشمندان مسائل تأليف را در هفت مقصد منحصر كرده اند و تنها آن را شايسته اعتماد مى دانند; آنها عبارتند از:
١- استنباط يك دانش بديع, بدين سان كه موضوع آن را به دست آورند و ابواب و فصول آن را تقسيم كنند و در باره مسائل آن به تحقيق و تتبع پردازند.
٢- كسى به مطالعه و تحقيق سخنان پيشينيان و تأليف ايشان بپردازد و فهم آن را دشوار بيابد, ولى خدا باب درك آنها را بروى بگشايد و آن وقت بكوشد اين مشكلات را براى ديگر كسانى كه ممكن است از درك آنها عاجز باشند آشكار كند و به شرح آنها بپردازد.
٣- هنگامى كه يكى از دانشمندان متأخر بر غلط يا لغزشى از آثار پيشينيان نامور و بلند آوازه آگاه شود, آن را با برهان آشكار و ترديد ناپذير آشكار سازد.
٤- وقتى دانشمندى در يكى از فنون نقصانهايى مشاهده كند; مثلاً بر حسب تقسيم موضوع آن, ببيند مسائل يا فصولى مى توان بر آن افزود تا تكميل گردد, آن وقت بدين منظور همت مى گمارد و به تأليف مى پردازد.
٥- مسائل دانش نا منظم باشد و هر مبحثى در باب خود واقع نشده باشد. آن وقت دانشمند آگاه به ترتيب و تهذيب آن دانش مى پردازد.
٦- هنگامى كه مسائل دانش در ضمن ابواب دانشهاى ديگر پراكنده باشد و برخى از دانشمندان به موضوع و كليه مسائل آن متوجه شوند و آنهارا گرد آورى كنند.
٧- تلخيص و مختصر كردن كتب متقدّمان, و آن هنگامى است كه مشاهده شود كتابى در زمره امهات فنون به شمار مى رود و از مآخذ اساسى آنهاست.
پس اينها مقاصدى است كه شايسته است در تأليف مراعات و بدانها اعتماد شود و تأليف كردن جز در اين مقاصد, عملى غير ضرورى شمرده خواهد شد و به منزله ٌانحراف از جاده خردمندان است! مثل اينكه كسى آثار متقدمان را با برخى تغييرات مزوّرانه به خود نسبت دهد و مثلا عبارات كتاب را تغيير دهد و فصول آن را جابه جا كند يا برخى از مسائل مورد نياز آن را بيندازد يا مطالبى بر آن بيفزايد كه مورد حاجت نيست يا مسائل درست آن را به مطالب نادرست تبديل كند يا در مباحثى ناسودمند به گفتگو پردازد, و به همين سبب هنگامى كه ارسطو مقاصد مزبور را بر شمرده, در پايان آن گفته است: به جز مقاصد يادشده, زايد يا آزمندى است, يعنى نادانى و بى شرمى است. پناه به خدا از كارى كه انجام دادن آن شايسته خردمندان نيست )٢.
مرحوم سيد علينقى فيض الاسلام مترجم و شارح نهج البلاغة نيز در همين مورد نوشته است: (… تأليفاتى كه داراى يكى يا همه اين فوائد نباشد - مانند بيشتر كتابهايى كه نوشته اند و دراين عصر و روزگار ما كسانى كه متضلّع در علم نبوده و از دانش بهره اى اندك داشته, و نادانان از روى عناد و دشمنى, و دانايان از روى سهل انگارى, آنان را مى ستايند و در رديف علما و نويسندگان عالى مقام مذهب شريف اماميه قرار مى دهند, و برخى از كتابفروشيها كه براى به دست آوردن پول,چشم از همه حقائق پوشيده, كتابهاى اينان را چاپ كرده, نشر مى دهند و هنگام پاسخ دادن از آنها به دشمنان, زحمت و رنج ما را فراهم مى نمايند - شايسته مطالعه دانشمندان و مراجعه خردمندان نمى باشند )٣.
نويسنده حدود نيمى ازاين اثر را از كتاب تاريخ تحليلى اسلام, نوشته دكتر سيد جعفر شهيدى اخذ كرده است. آن هم درهم و برهم و اشتباه; مثلاً دكتر شهيدى نوشته اند: (اين … يك رويه طبيعت صحرا نشين است, اما رويه ديگرى نيز در طبيعت اين مردم ديده مى شود ) (تاريخ تحليلى اسلام, ص٢٢). ولى اين نويسنده, (رويه) را كه به معناى صورت, چهره و روى است (رويّه) خوانده و در هر دو مورد با تشديد ضبط كرده است. (ص١٧). و اى كاش مانند ديگران اين اندازه توجه داشت و مطلب را خراب نمى كرد. به طور نمونه مطالبى در صفحات ١٦, ١٧, ١٨, ١٩, ٢٠ و … از صفحات ١٨, ٢٢,٥, ٦, ٧ و٢٦ آن كتاب گرفته شده بدون اينكه كوچكترين اشاره اى به مأخذ آن نموده باشد ! كتاب, نه مقدمه دارد و نه فهرست منابع و نه فهرست راهنما و نه كتابشناسى پا صفحه اى; و بدتر اينكه مآخذ بخش عمده اى از مطالب را مطلقاً ذكر نكرده است !
اينك محض نمونه به مواردى از اشتباهات اين اثر اشاره مى شود:
١- در ص٦٥, ضمن بحث از هجرت به مدينه گفته اند: (مردم مدينه با غريو و فرياد شادى او را [پيامبر گرامى اسلام -ص -] در ميان خود گرفتند. هر كس سعى مى كرد, به نحوى توجه حضرت را به خود جلب كند; و اورا به خانه خود ببرد, اما اصرارهاى مردم, خستگى بيست و سه سال زندگى توأم با رنج و شكنجه را از تن حضرت بيرون برد). نگارنده هر چه فكر كردم, متوجه نشدم كه مقصود نويسنده چه بوده است ! اگر مقصود بيست و سه سال دوران رسالت است كه هنوزده سال آن باقى بود. و اگر منظور رنج و زحمت دوران پيامبرى در مكه است كه آن سيزده سال بود, و نه بيست و سه سال و اگر مراد كل زحماتى است كه حضرت در طول عمرشان تا به آن روز متحمل شدند, آن هم پنجاه و سه سال مى شود نه بيست و سه سال ! (در مطالعه سراسر اين نقد همواره به ياد داشته باشيد كه نويسنده, كتاب حاضر را به عنوان متن درسى براى دانشگاهها نوشته است !)
٢- در ص٧٧, ضمن بحث از جنگ احد آمده است: (در حمله دوم حمزة بن عبد المطلب بدست غلامى به نام وحشى, و نيز ام عامر معروف به نسيبه, پرستار فداكار جبهه به شهادت رسيدند.( اولاً, امّ عمارة صحيح است, نه ام عامر. ثانياً ام عمارة در نبرد احد از خود شجاعت بى نظيرى نشان داد و حتى زمانى كه بزرگان صحابه از ميدان نبرد گريختند, وى دليرانه از پيامبر - ص - دفاع نمود; ولى در جنگ احد كشته نشد و سالها پس از احد نيز زنده بود و حتى پس از رحلت پيامبر اكرم -ص- نيز در قيد حيات بود و در جنگ يمامه شركت جست و يك دستش قطع شد ٤و …; ثالثاً, عبارت نويسنده موهم آن است كه ام عمارة هم به دست وحشى شهيد شده است.
٣- در ص٦٨ در مورد نخستين سريه آمده است: (سريه عبدالله بن جحش را نخستين سريه اى شمرده اند كه در ماه رجب همان سال به وقوع پيوست ). احدى نگفته است سريه عبدالله بن جحش نخستين سريه است. بلكه اولين سرايا, سريه حمزة بن عبد المطلب بود ٥. بعضى هم گفته اند كه سريه عبيدة بن حارث بود ٦.
٤- در ص٧٢ در باره جنگ بدر آمده است: (پس از تقسيم غنائم, فرمان حركت به سوى مدينه صادر شد ). چون بين مهاجران و انصار در باره تقسيم غنائم اختلاف و نزاع روى داد; پيامبر -ص- غنائم را تقسيم نكرده و مسلمانان به دستور آن حضرت به سوى مدينه حركت كردند. در بين راه آيه مباركه (يسألونك عن الأنفال …) نازل شد. آنگاه رسول خدا -ص- بين راه در سرزمين (سيَر) غنائم را تقسيم نمود٧.
٥- در ص٨٨ مى خوانيم:(در حالى كه آخرين دژ خيبر فرو مى ريخت, مهاجران حبشه هم از راه رسيدند. پيامبر -ص- شانزده قدم به استقبال آنها - خاصه جعفر بن ابى طالب سرپرست مهاجران - رفت, و پيشانى اورا - به نمايندگى از طرف همگان بوسيد). اولا فقط به استقبال جعفر رفت ٨. ثانياً به نمايندگى از همگان نبود. مگر رسول خدا -ص- نماينده مسلمانان بود ! اين حرف به قدرى سست است كه ديگر نيازى به توضيح ندارد.
٦- در ص١٢٣ و ١٢٤ در باره تعداد سريّه ها گفته است: (البته ديگران (حافظ و مياطى) تا پنجاه و نه تا هم گفته اند ). نويسنده, (ابو محمد بكر بن سهل دمياطى) را كه از حفاظ اهل سنت است و به (حافظ دمياطى) مشهوراست; نشناخته و خيال كرده (حافظ ) شخصى جداگانه, و (مياطى ) نيز شخص ديگرى است ! كلمه (ديگران) در جمله هاى ياد شده نيز قرينه است كه اشتباه چاپى نيست. ثانياً دمياطى تعداد سريه ها و غزوه ها را پنجاه وشش گفته است نه پنجاه و نه) ٩.
٧- در ص٤٥ در بررسى علل نگرانى قريش از گسترش اسلام نوشته است:(٣ - مهمتر از همه اينكه دعوت رسول خدا, منافع شيوخ قبيله را تهديد مى كرد. زيرا آنها به موجب سنت قبيله اى مى بايستى كمكهاى مردمى را صرف گرسنگان و نيازمندان و بينوايان بكنند نه آنكه بر سرمايه خويش بيفزايند). نويسنده در اين جمله چه مى خواهد بگويد, معلوم نيست. اين مطلب را از كتاب دكتر شهيدى گرفته و آن را مثله كرده و لذا جمله اى غلط و نامفهوم شده است.
٨- در ص٤٨ در باره مهاجران حبشه نوشته است: (مسلمانان همچنان با خاطر آسوده در آن كشور زندگى مى كردند, تا اينكه در سال هفتم هجرى به مدينه بازگشتند ). گفتنى است عده اى از مهاجران در زمانى كه پيامبر هنوز هجرت نكرده بود به مكه بازگشتند و عده اى نيز با شنيدن خبر هجرت پيامبر -ص- و مسلمانان به مدينه, از حبشه به مدينه آمدند.آرى اكثر مهاجران بازگشتند; فقط جعفر بن ابى طالب -ع- همراه تعدادى از آنان (حدود شانزده نفر مرد و تعدادى زن) تا سال هفتم در حبشه ماند ١٠.
٩- در ص٤٩ آمده است: (در همين سال پنجم بعثت (عمر بن خطاب ) هم در شمار مسلمانان درآمد, مسلمانى (عمر) براى مسلمانان پيروزى بزرگى بحساب مى آمد, زيرا وى به جسارت و دليرى شهرت داشت ).مورخان گفته اند او در جنگ احد از ميدان نبرد گريخت ١١! بنابر اين نمى دانم چگونه مسلمانى عمر براى مسلمانان پيروزى بزرگى به حساب مى آمد ؟ وانگهى وى از موقعيت اجتماعى و قبيله اى نيز برخوردار نبود.
١٠- در ص٦٦ حديث منزلت (يعنى (أنت منّى بمنزلة هارون من موسى)) را چنين ترجمه كرده است: (تو نسبت به من مانند موسى به هارون هستى) ! حال آنكه بايد گفت:( … مانند هارون به موسى هستى ); نه به عكس.
١١-ص ٩٤ در مورد تقسيم غنائم جنگ حنين گفته است:(وقتى حضرت همه غنيمتها را به مهاجران بخشيد, و با اعتراض و دلخورى انصار روبرو شد …) اولاً : همه غنائم را به مهاجران نبخشيد, بلكه بين تمامى مسلمانان تقسيم نمود. غنائم جنگ حنين بسيار زياد بود; بيست و چهار هزار شتر و بيش از چهل هزار گوسفند. مورخان تصريح كرده اند كه به هر نفراز مسلمانان چند شتر و چند گوسفند رسيد. آنگاه رسول خدا -ص-از سهم خود (خمس غنائم) به هر يك از سران قريش مانند ابو سفيان, معاويه, سهيل بن عمرو, صفوان بن اميه و … صد شتر بخشيد تا اينكه دلهاى آنان متمايل به دين اسلام شود ولذا آنها به(مؤلفة قلوبهم) مشهور شدند. انصار از اين جهت گله كردند و گفتند چرا از عطايا و بخشش به ما چيزى نرسيد !
ثانياً: اينان مهاجر نبودند. ابو سفيان, سهيل بن عمرو, صفوان بن اميه و...هنوز به مدينه نيامده بودند. آنها پس از فتح مكه به مدينه آمدند كه ديگر در شمار مهاجران محسوب نشدند. زيرا پيامبر -ص- فرمود: (لا هجرة بعد الفتح)١٢.چند نمونه از نثر ناهنجار كتاب
١- ص٤٠: (… بزانو افتادم, سپس راست شدم …).
٢- ص٧٢:(٤ - بررسى زمين محل جنگ و نيز مكان آن ).
٣- ص٧٩: (كاملاً وحشت زده شدند, و دو پا قرض كردند و تا پشت ديوارهاى مكه عقب نشستند ) ! گويا هيچكدام پا نداشتند !!
٤- ص٩١: (ابو سفيان, دست پيش جلو گذاشت, براى تمديد پيمان به مدينه آمد).
٥-ص٩٣ در باره جنگ حُنين آمده است: (تحليل گران, تعجب كرده اند كه با توجه به فتح مكه, قاعدةً نبايستى تا مدتى, آنهم در نزديكى مكه كسى قدرت سربلند كردن داشته باشد ).
٦- ص٩٦ در شمارش نتايج غزوه تبوك: (٢- انتقال تند و سريع نيروها به پشت خاكريزهاى دشمن تمرين گرديد). گويا جنگ تحميلى عراق عليه ايران با غزوه تبوك بر مؤلف مشتبه شده است.
٧ - ص١٢٠: (تحقيقاً خط على -ع- با خط ديگران تفاوت داشت, امّا پيامبر از همه آنها استفاده مى كرد.)
٨- ص٩٩: (والاحاجى بايد برهنه طواف كند: يا قريش به خلاف حاجيات ديگر, كه همه از (عرفات ) بار مى بندند, از مزدلفه كوچ بكند ).
٩- ص١٠١: (بيمارى حضرت روبه وخامت گذاشت …).
١٠- ص١٠٢: (با شنيدن اين خبر غيبى, بند دل ياران پاره شد … مسجد يكپارچه هُق هق گريه شد ).
١١- ص١٤٣ ذيل عنوان (سيره اجتماعى عبادى نبوى):(١١- اهل مجلس از چيزى كه به خنده مى افتادند وى نيز مى خنديد).
١٢- ص٦٩: (اين طرّحات و خزعبلات) !
١٣- ص٧٦: (طرفندها) !
١٤- ص٩٨: (وحله اول).
١٥- چهار نمونه از سؤالات امتحانى نويسنده كتاب را نيز ذكر مى كنيم.
الف - ص١٥٦, فصل سوم, سؤال ٢:(محمد -ص- از چه زنانى شير نوشيد, آنهارا نام ببريد ؟) علامت سؤال هم از مؤلف است.
ب - همان صفحه, فصل چهارم,سؤال پنجم:(وجه اشتراك سعد وقاص و عمر سعد چه بود ؟).
ج- ص١٥٩, سؤالات بخش دوم, سؤال شماره ٢:(الگوى معرفى شده, توسط قرآن كريم كدام است ).
د - ص١٥٥:(مسير جادّه تجارتى [كذا] بُخور را تشريح كنيد ؟).
حال براى آنكه ختامه مسك باشد ! برخى عناوين كتاب را ذكر مى كنيم:(اسلام آوردن سران ) (ص٤٨). (جنگ تبوك يا جنگ آخر) (ص٩٥). (حج آخر يا حج وداع) (ص٩٩). (رفتن بسوى جامعه باز)(ص١٠٩). (در خانه مشترك مدينه) (ص١١٩). (آرايش نظامى, قبل از نيايش الهى ) (ص١٣٢). (مديريت قيادى نه سياقى) (ص١٣٢). (خودرا تافته جدا بافته نديدن) (ص١٤٦) و ….
در پايان از شوراى محترم انقلاب فرهنگى انتظار مى رود كه تكليف درسى بودن اين كتاب براى دانشگاهها را روشن كند. زيرا مؤلف در صفحه ١٥٥ سخنى دارند كه بيانگر آن است كه اين اثر, كتاب درسى دانشگاهى است !از ناشر محترم نيز انتظار مى رود بدون مطالعه و بررسى محتواى كتابها و صلاحديد متخصصان, به نشر و طبع آن اقدام نكند تا چنين آثارى در دست مردم قرار نگيرد.
اندكى با تو بگفتم غم دل ترسيـــــــــــــدم
كه دل آزرده شوى ورنه سخن بسياراست
از درگاه خداى سبحان مسألت دارم كه در ظلّ رهبرى خردمندانه مقام معظم رهبرى انقلاب,حضرت آية الله خامنه اى - دام ظله العالى - به ما توفيق وظيفه شناسى عنايت بفرمايد.
پانوشتها:
*اين عنوان, صورت تغييريافته مصراع دوم اين بيت معروف است:
هر دم از اين باغ برى مى رسد
تازه تر از تازه تـــــرى مى رسد
١- نصيحة الملوك. نوشته غزالى. تصحيح جلال الدين همايى. ص١٥٠, مقدمه مصحح.
٢. مقدمه ابن خلدون. ترجمه گنابادى. ج٢, ص١١٢٢.
٣. شرح حال خاتون دوسرا زينب كبرا, ص٥-٧.
٤. رك: اصابه از ابن حجر عسقلانى. ج٤, ص٤١٨ و ٤١٩; اسد الغابه از ابن اثير, ج٥, ص٥٥٥.
٥. مغازى واقدى. تصحيح مارسدن جونز. ج١, ص٢ و ٩.
٦. سيره ابن هشام. ج٢, ص١٤١.ابن اسحاق مى گويد: چون روانه شدن اين دو سريه همزمان بود, براى مردم مشتبه شده كه كداميك نخست بوده است. رك: سيره ابن هشام. ج٢, ص٢٤٥, ٢٤٦.
٧. مغازى واقدى. ج١, ص٩٨ - ١٠٠; سيرة ابن هشام. ج٢, ص٢٩٥.
٨. طبقات ابن سعد. ج٤, ص٣٥; خصال شيخ صدوق. تصحيح على اكبر غفارى. ص٤٨٤; تذكرة الخواص. سبط بن الجوزى.( مكتبة نينوى الحديثة). ص١٨٥.
٩. التراتيب الاداريه. شيخ عبدالحى كتانى.( دارالكتاب العربى ). ج١, ص٣١٤. رك: انساب سمعانى.( دار الكتب العلمية). ج٢, ص٤٩٤; لسان الميزان.ابن حجر عسقلانى.ج٢, ص٥١; شذرات الذهب. ج٢, ص٢٠١.
١٠.سيرة ابن هشام.ج٢, ص٣و ج٤, ص٣-١٢.
١١.مغازى واقدى. ج١, ص٢٣٨ و ٢٨٠; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد. تصحيح محمد ابو الفضل ابراهيم. ج١٥, ص٢٤.
١٢.مغازى واقدى. ج٢, ص٩٤٩;سيره ابن هشام.ج٤,ص١٣٠-١٤٣;طبقات ابن سعد.ج٢,ص١٥٢-١٥٤.